تبلیغات
عاشقانه

به وبلاگ عاشقان خوش آمدید*****این وبلاگ آماده همکاری با هر سایت یا وبلاگ میباشد*****امیدوارم خوشتون بیاد


 
 

لینکدونی

 

دل شیدا

دختری از نسل آریا

شعر های برگزیده

دختری از کویر

حرفی به من بزن.من در پناه پنجره ام

مهدی(مرجان)

عشق ناتمام

چشمک(سوگند)

متولد ماه مهر

زمزمه ای از درون(میلاد عزیز)

ستاره(سهیل)

به نام خالق گلستان(شهرام)

بیا تو خسته نمیشی(هومن عزیز)

حرفهای دل من برای مرجانم(کمال عزیز)

سرزمین باران(پور حسن عزیز)

تنها در تاریکی(نوید)

عابرخسته2

وحید وسحر

شقایق

فرشته ای تنها

زمزمه زندگی

قصر کاغذی

خاطرات عشق و تنهایی

زبل خان (سیمین جون)

پیچک تنهایی

ققنوس در زنجیر

عشق وخدا(چگونه عاشق خدا شویم)

تنها ترین عاشق

یه عاشق دل شكسته

آلاچیق دوستی

 

 

جستجو در وبلاگ

 

 

 

خبرنامه

 

لطفا ایمیل خود را وارد کنید...

 

 

نظر سنجی

 


نظر شما در مورد مطالب این وبلاگ چیست؟





 

 

 

صفحات

 

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

 

آمار

 

امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : -



 

 

 
 

 

باز باران باترانه"

 


می خورد بر بام خانه

 
 

خانه ام کو؟؟ خانه ات کو؟؟

 

 
آن دل دیوانه ات کو؟؟

 

 

روز های کودکی کو؟؟

 

 

فصل خوب سادگی کو؟؟

 


... یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟؟

 

پس چه شددیگر کجا رفت خاطرات خوب ورنگین؟؟

  

 درپس آن کوی بن بست دردل تو آرزو هست؟؟

  

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

  

یاد باران رفته از یاد! ارزوها رفته بر باد!

 
 

باز باران باز باران می خورد بر بام خانه

  

بی ترانه

  

بی بهانه

  

 شاید هم گم کرده خانه

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[08:50 ب.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

سلام به کسایی که نیستند سلام به سکوت به نبودن سلام .
میخوام بنویسم باز ولی سخته خیلی سخت.
ببرای شروع فقط میگم :

دلتنگم

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[12:39 ق.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

هستی را بهانه کردم و گریستم تا کسی نداند گرقتار کیستم

دنیا از آن کسانی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و ثبات قدم گام برمیدارند - چارلز دیکنز
خدا خواستن شجاعت است بدهد نعمت است ندهد حکمت. از بنده خواستن حماقت است بدهد منت است ندهد ذلت..
مردم خود را با همه چیز خسته میکنند مگر با تفکر واندیشه
نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد بلكه دیر یا زود برد با آن كسی است كه بردن را باور دارد
وقتی کسی را دوست داریم نیازی نیست بدانیم در بیرون از ما چه می گذرد زیرا همه چیز در درون ما می گذرد...
زندگی هنر نقاشی كردن است بدون پاك كردن. پس همیشه چنان زندگی كن كه چون به عقب باز گشتی نیاز به پاك كردن نباشد
کسی که محبت خود را محدود می کند هرگز معنی محبت را نفهمیده است
و.... شادی خود را به هیچ چیز و هیچ كس وابسته نكن تا همیشه از آن برخوردار باشی
یادتون باشه اشتباهات انسانهای بزرگ قابل احترام است زیرا ثمر بخشتر از حقایق انسانهای کوچک است




روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان !

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[12:47 ق.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

گل سرخی برای محبوبم

" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد: "دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

" جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت 7 بعدالظهر " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

" زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .



به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[11:53 ب.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

سلام دوستان عزیزم .امیدوارم حال همتون خوب باشه .نماز روزه های همتون قبول باشه .مدت ها بود حس نوشتن و به روز کردن عاشق تنها وجود نداشت .

پاییز داره از راه میرسه . پاییز فصل دوست داشتنیم .قدم زدن زیر بارون و خیس شدن با احساسی که درونت داد میزنه تنها نیستی چون خدایی هست که داره باهات حرف میزنه و اشک میریزه .

دوباره وقتی بارون میزنه پارک محله میشه پاتوقت تا قدم بزنی زیر بارون وقتی که کسی توی اون آب و هوا بیرون نیمزنه شایدم کمتر کسی باشه که دوست داشته باشه خیس شدن زیر بارون رو .

الان قبل از پاییز برام یه مهمه دیگه هم هست . یاده گذشته میوفتم و و تولد مهتاب توی شهریور ماه .

پیشاپیش تولدش مبارک باشه و براش آرزوی بهترین هارو دارم .

این پستم کمی طولانی هست چون بعد از مدت ها اومدم آپ کنم و اینکه تا مدتی شاید نتونم مطلبی قرار بدم به دلیله برخی مسائل چند تا شعر زیبا میزارم امیدوارم لذت ببرید .


به گمانم چتر بزرگترین بی احترامی به خداست ... !!!



چتر هارا باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد


زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون"است...!

انسان‌ها

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

سخنی دیگر از دکتر شریعتی :

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو

 که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

 

- فقط با چشم دل مى توان خوب دید.اصل چیزها از چشم سر پنهان است.

-آدم پیش آدمها هم احساس تنهایى مى کند.

-چه خوب است که آدم، حتى در دم مرگ، دوستى داشته باشد. 

- کسى که به چیز دیگرى غیر از وجود خودش مشغول است تنها کسى است که مضحک نیست.

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[04:23 ب.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

سلام به همه دوستان عزیزم.

امیدوارم حال همتون خوب باشه .

عاشق تنها باز اومده تا بنویسه .

راستش نوشتن خیلی سخته برام مخصوصا با این حالی كه الان دارم.

نمیدونم از چی بنویسم از عشق از دوست داشتن از گدشتم از حالم از چیز هایی كه از دست دادم یا چیز هایی كه بدست اووردم.

از دوستان عزیزی بنویسم كه روزگاری عاشق تنها رو تنها نمیذاشتن و الان به خاطر اخلاق بدم همشونو از خودم روندم.

مدت ها قبل همیشه میگفتم دوست داشتن از عشق بهتره ولی گفتنم فقط زبونی بود .

توی این مدت اتفاقاتی افتاد كه با تمام وجود اعتقاد پیدا كردم به این موضوع كه دوست داشتن از عشق بهتره.

از وقتی كه دوران دلتنگیم برای M وارد مرحله جدیدی شد یعنی وقتی كه همه چیز تموم شد .

چند وقتی بود كه حسرت میخوردم و به خودم میگفتم ای كاش میتونستم به عنوان یه دوست یا به عنوان یه داداش در كنار M باشم  ...

این فكر شاید برای این بود كه تنها نباشم و وجودشو در كنارم حس كنم ولی نمیدونم اگه اینطور بود خوب بود یا نه.

نمیدونم اینكه سخت ترین ناراحتی  اینه كه در كنار یكی باشی و بدونی هیچ وقت بهش نمیرسی درسته یا نه .

وقتی به گدشته فكر میكنم لحظه لحظه زمانی كه احساسی در قلبم به وجود اومد كه عشقی در قلبم هست و دو سالی كه كه گذشت تا گفتن و تا الان كامل جلوی چشمام میاد و همون لحظات شادی و غم وجودمو فرا میگیره .

یكی از زیباترین خاطراتم اولین باری كه میخواستم به M بگم بهش علاقه دارم و همچنین اولین دیدارمون كه یك قران هدیه گرفتم هست .

لحظاتی كه از فاصله 15 یا 20 متری رسیدن طپش قلب میگرفتم و چشمام سیاهی میرفت و نفس كشیدن سخت میشد .

یادش بخیر .

چند شب پیش نیمه های شب به یاده گذشته بیرون زدم و زیر نور ماه توی پارك و خیابون قدم زدم و كل خاطرات دوسال برام تازه شد با یه تفاوت كه دیگه حس نوشتن نیست .

چه تصورات شیرینی داشتم.

آری دوست داشتن از عشق برتر است ..

باز باران!
نه نگو یید با ترانه!
می سرایم این ترانه جور دیگر:
باز باران بی ترانه


دانه دانه
میخورد بر بام خانه
یادم آید روز باران....:
پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان
عاشقی سر خورده بودم
میدریدم قلب خود را
دور میگشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان...


میشنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پر بهانه
زود بر گردی به خانه...


ادت آید؟
هستی من!
آن دل تو جار میزد
این ترانه
باز باران،
باز میگردم به خانه.....

 

پ.ن:

مدتیه هست كه دوستانی كه همیشه همراه عاشق تنها بودند دیگه نمیان و میدونم دلیلش اینه كه باعث ناراحتیشون شدم .

آبجی نگین یا خانوومی كسی به یاد هم بودن رو همیشه زنده نگه میداشت و مدت هاست بهم سر نمیزنه میدونم به خاطر مسائلی وبشو تغییر میداد منم ادرس همون وب هارو براش نگه داشتم تا هر وقت اومد در اختیارش بزارم.

با تمام وجود فریاد میزنم به یاده تمام دوستان عزیزم هستم و برای سلامتیشون و موفقیت و شادیشون دعا میكنم هر چند لحظه ای به یادم نباشند.

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[06:00 ب.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

"در من هراس نیست ز سردی و تیرگی

من از سپیده‌های دروغین مشوشم "

گفت شیفته باران شو ،

وقتی بی‌تابی ، می بارد و خیست می‌کند

شیفته باران که شدم ، باران بارید اما

هرگز خیسم نکرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

گفت دلداده مهتاب باش ،

شبان گم شده اضطراب در کوچه‌های تاریکت را ،

روشن و پیدا می‌کند

دلداده مهتاب که شدم ، شب‌های تاریکم عادت کرد به خلوت راه‌های بی چراغ و

هرگز پیدا نشد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلدادگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

گفت دلت خوش باشد به ستاره‌های روشنی که

می‌کشاندت تا اهتزاز وارستگی

دلخوش ستاره که شدم ، دور شد در آشوب پریشانی آسمان

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلخوشی جاویدان هزار فرسنگ فاصله است 

گفت بی‌‌تاب خورشید شو ،

گرمت می‌کند میان انجماد یاس و پوچی

بی‌تاب آفتاب که شدم ، سوزاند چشمانم را و

از نور گریزانم کرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان بی‌تابی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

گفت آسوده بخواب به انتظار دیدن رویای شبنم و گلبرگ

منتظر خواب که شدم بیگانه شد خواب، با چشمان خسته‌ام

شاید هنوز تا سپیده‌دمان آسودگی هزار فرسنگ فاصله است

 

 

اما تو ای سپیده صبح

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار نامم مشوش هراس از پیروزی تاریکی نباشد

به هنگامه آغازم دستی برآور

بگذار نه شیفته باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره

به هنگامه آمدنم دستی برآور

بگذار طلوع دروغین شب بیچاره ای نباشم ، در انتظار نافرجام روشنی

خدا را

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار فاصله بیهوده ای نماند تا سپیده دمان بی‌ادعای سترگ

آی با توام ای سپیده راستین صبح

تاریکی دیگر بس است

طلوعی جاودانه کن

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[06:16 ب.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

برای به روز کردن وبلاگ عاشق تنها منتظر بارون بودم تا به یاده سال قبل مطلبی که پارسال گذاشته بودم رو باز قرار بدم تصمیم گرفتم امروز دیگه به روز کنم که خدا هم مهربونیش رو نشون داد و امروز صبح چندین قطره بارون بارید.

لکّه لکّه های خیس/باز خیس/باز باران/باز من و باران/باز ناز...دستهایم به دور ِ صورتش/شبیه ِ یک قطره ی باران شد که بین دستهایم افتاده بود و من حس می کردم...بسیار خوشبختم....

روزگاری همه آرزوم این بود که کسی که عاشقش هستم و روحش از این موضوع هم خبر دار نبود روزی بدونه که من نسبت بهش احساسی دارم .شب ها همه دعام بود .

یه روزی این آرزو برآورده شد .

ولی اون موقع من زیاده خواهی کردم و دست ازحکمت خدا کشیدم .

الان خیلی خوشحالم که به آرزوم رسیدم و خدارو شکر میکنمممم .

میتونستم این یک سال که در غم و اندوه برام گذشت رو برای خودم بهشت کنم و خوشحال باشم .

خدایا شکرت .

حالا هم آرزوم برای کسی که دوستش دارم اینه که خوشبخت بشه .

الان روزگاری بر من هست که دیگه احساس تنهایی نمیکنم و خدارو بابت همه چیز که بهم داده و نداده شکر میکنم .

میخواستم مطلب سال قبلمو قرار بدم ولی دیدم سرشار از غم هست و برای این حالم مناسب نیست .

چند روز پیش اتفاقی به وبلاگ بچه های دبستانی رفتم و شعر زیبایی رو دیدم گفتم براتون بزارم همین شعر رو نمیدونم کجا ولی خیلی شنیدم .

(زیاد این شعر بر وصف حالم نیست ولی یادی هست از دوران کودکی هر چند زیاد حسش نکردم)


خوشحال و شاد وخندانم
قدر دنیا را می دانم

خنده كنم من ، دست بزم من
پا بكوبم من ، جوانم
در دلم غمی ندارم
زیرا هست سلامت جانم
عمر ما كوتاست ، چون گل صحراست
پس بیایید شادی كنیم
بیایید با هم بخوانیم
ترانه ی جوانی را
گل بریزم من ، از سوی دامن
بر روی خرمن شادابم ، شادابم

برای گیلاس آبی ایندفعه خیلی حساس بودم که یکی از بهترین هاشو بزارم :

گیلاس آبی

تو همیشه در یاد من
آسمان به آسمان، كوچه به كوچه
رویا به رویا.
هر جایی كه می نگرم با منی.
اما ...
دلم برایت تنگ می شود!!!


می گویی برای قلبت دامی پهن كرده ام،
تا دوباره عاشقت كنم.
"عزیزكم. كسی این گونه تا به حال ...
كلاغ هم نگرفته !!!"


بیا برای بهبود شرایط،
چند قدم برداریم.
یك، دو، سه،
...
هشت، نه، ده.
چه قدر مهربان تر شده ای حالا كه از هم،
بیست قدم دوریم !!!


سه كوه،
چهار دره،
یك دریا،
در میانه های صحرا پرسید:
"كی می رسیم؟ دیگر خسته شده ام؟"
پاسخ داد:
"قرار نیست همیشه عشق به جایی برسد !!!"
و هر یك به سویی رفتند.

دلتنگی هام برایM :

تو رفتی و به راه تو هنوز چشم انتظارم * نمیخوام تا بدونی تو هنوزم بی قرارم
 

سخن روز :

مطمئن باشید زیباترین عکس ها در تاریکترین اتاقها ظاهر میشوند پس هر زمان به قسمت تاریک زندگیتان رسیدید مطمئن باشید خداوند میخواد یک تصویر زیبا از شما ظاهر کند .


عکس روز:


 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[10:54 ق.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

خیلی نوشتن برام سخته به خاطر مسائل و مشکلاتی که در چند وقت اخیر داشتم وضعیتم بدجور بحرانیه.

از همه دوستام میخوام در این ماه عزیز برام دعا کنند ...

فکرشم نمیکردم روزی بیاد که کسی که دوستش دارم یک بار دیگه بیاد توی وبم.فکر میکردم آدرس وبمو فراموش کرده و براش به خاطره ها پیوسته.

کلی نوشته بودم تا حرفای درونمو بگم تا جواب پیامی که (م) گذاشته بود رو بدم .

دیدم خیلی از حرفام تکراریه.

ولی دیدم خودش  بهتر از هر کسی میدونه که عشق من یه عشق واقعی بود و ....

در مورد به دست اووردن و ... هم چیزی نگم بهتره .

بدست آوردن یک نفر از وابستگی به اون نفر نشات مییگره من وابستگی رو کاملا درک کردم من بیماری وابستگی رو دارم ولی نه در مورد عشقم چون اگه وابسته بودم و اگه میخواستم بدست بیارم فقط ....!!!!

در مورد برداشت کردن میخوام از دوستام بخوام که خودشونو توی وضعیتی قرار بدند که کسی که دوستش دارند رو با جنس مخالف ببیند چه احساسی اون لحظه بهشون دست میده؟

هر چند قبول دارم که برداشت من ناشی از احساسات و شرایط اون لحظه خاص بوده.

عشق با رسیدن کامل نمیشه.

اگه با رسیدن کامل میشد اکنون عشق لیلی و مجنون استوره نبود ...

ماه شهریور یرای من سرشار از خاطرات زیباست مخصوصا در این ماه مبارک.
تولدت پیشاپیش مبارک.
آروزی بهترین هارو دارم.
آرزوی من همه خوشبختیه توست.

...

...

...

 

خداحافظ همین حالا   همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که    بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین    به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که    منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ     نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه میشه باور کرد   دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه    نبندی دل به رویا هام

بدونی بی تو و با تو    همینه سهمه این دنیام

********

گیلاس آبی

همیشه با احساسم در ستیز بوده ام.
گاه برنده می شدم و گاه بازنده !
حاصل یك عمر عشق ورزیدنم،
یك جمله بیشتر نیست :
"چه عاشقش بودی، چه نه ...
هدیه اش را، هدیه نده !!!"


چمدانم را گوشه اتاق می گذارم.
تو را گوشه قلبم،
اشك را گوشه چشمم.
امید را در گاوصندوق گذاشته ام.
مراقبش باش!
دلم روی گاز است ...
بوی سوختنی می آید !
هود را روشن كن.


برای یافتن مقصر، زندگی را تلخ و سیاه نكن.
بگذار آنچه در پایان یك عشق به جای می ماند،
خاطرات خوشی باشد از لحظه هایی كه دیگر ...
برای هیچ كدامتان تكرار نخواهد شد.


برایت دعا میكنم.
هر بار كه پرنده ای می بینم،
هر بار كه مردم بی تفاوت از كنارم می گذرند و
هر بار كه نفس می كشم، برایت دعا می كنم،
تا به آنچه می خواهی برسی.

 

 

ღ♥ღخدایا به داده هایت شکر . به نداده هایت شکر . به گرفته هایت شکر .
چون داده هایت نعمت . نداده هایت حکمت . وگرفته هایت امتحان است.ღ♥ღ

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[10:35 ق.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

باید فراموشش کنم چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود آرام تلقین می کنم

کم کم زیادم میروی این روزگار و رسماوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمینمیکنم

 

حدود یک سال از وقتی که به عشقم گفتم دوستش دارم میگذره.

چه روز شیرینی بود .بعد از دو سال که برای تغییر خودم وقت صرف کردم تصمیم گرفتم بهش بگم که دوستش دارم.

هر روز برای دیدن و گفتن حرفام بیرون میرفتم ولی نمیتونستم قدمی جلو بزارم.ولی باید حرفامو میگفتم.

چه لحظه شیرینی بود .هر چند نتونستم رو دردو بهش بگم احساسمو

ولی خیلی لحظه سختی بود وقتی چند بار تکرارکردم هدفم دوستی نیست در جواب اون که میگفت دوست نمیشم.

چقدر اون لحظه دیدنی بودم که به خاطره استرس چنان میلرزیدم که تصور میکردم همه محو من شدند.

یک سال گذشت .این روزها به یاد اون از اون مسیر عبور میکنم .میدونم باید فراموشش کنم دیگه.

ولی با فراموشیش اون به این نتیجه میرسه که حرفی که بهم زده بود که شاید من دنبال کسه دیگه ای برم بعدا درست بوده.

روزهای سختی هست.چند وقت پیش دیدمش در حالی که سوار ................................

ناخوداگاه اشکم جاری شد در حالی که اون لحظه خیلی از خودم بدم اومد.

خدا رو شکر میکنم که دوستانی توی نت بهم داد که بهم کمک کنند و کنارم باشند تا هیچ وقت احساس تنهایی نکنم.

مخصوصا این روز های اخیر که با کمک یکی از بهترین هام تونستم امتحاناتم رو در بدترین شرایط روحی سپری کنم.

تو اتاقم همه جا سایه ی توست          سایه ی پاک تو ای همیشه خوب

بوی خوبه تورو میده هر نسیم            غم چشمت تورو داره هر غروب

تو نیستی اما اسمت    همیشه رو لبامه     بهانه ای برای     شروع گریه هامه

صدای پات میپیچه   تو کوچه های خلوت   چه انتظار تلخی   تو غربت شبامه

 

دیگه مطلبی در مورد (م) نمیذارم چون میخوام فراموشش کنم.دیگه سعی میکنم خاطراتشو مرور نکنم.

تمام نوشته های  گذشتمو اتیش زدم و دور ریختم .

 

شعر زیبای کوچه رو فکر کنم کسی نباشه که نشنیده باشه.بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...

 

این جواب شعر کوچه از خانوم میر افشار به زنده یاد فریدون مشیری :

 

بی تو طوفانزده دشت جنونم،صیدافتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم

تو ندیدی...........

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم

گوئیازلزله آمد ، گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگزنستیزم
من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم.......

**********

 

گیلاس آبی


از وقتی فراموشم كردی،
زیباتر شدی!
دروغ گوها را باید فراموش كرد!
امشب اعتراف می كنم
به تنها دروغی كه گفتم :
"
من نیز فراموشت خواهم كرد!!!"


ساعت از نیمه گذشته است
و من به این می اندیشم :
"
اگر كاری كه عشق با من كرد
با تو می كرد،
چند روز دوام می آوردی؟!"


چند كیك روی شمع می گذارم!
تا مبادا
یك سال دیگر،
یا یك فوت ...
دود شود !!!


از دسته گلی كه به آب دادی
تا به دستم برسد،
ممنونم!
مهرت را سپاس دوست من!!!

 

 

سیدحسین موسوی ++

 

[06:03 ب.ظ] || [+]

نظر بدین --> []

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Tamplate by Mohammad Bayat & Hossein Moosavi

www.asheghe-tanha.co.sr & www.andylovers.co.sr